داستانهای کوتاه من را در کاروند بخوانید:

 

1.)   شاهنامۀ کوچک من 

 

2)    چروخ انگور

 

3)    سینمای هاجر جان

 

4)    بادگاه نوروزی 

 

5)    بهداشت دندان

 

6)  قرانتینات: شوخیهای روزگار ویروس کرونا (1398)


7) بیداد شجریان در گردنۀ آهوان (1399)

داستان کوتاه: چــُـــــــروخ

تا چند لحظۀ دیگر همه چیز نجس می‌شد: دیگهای بزرگ روی آتش،آتش زیر دیگها، کنده­ها و آب انگور، بخار نقره­ای آب انگوری که در هوای خنک آبان پریشان می‌شد. حتی دور تا دور دیگدانها تا فاصلۀ دو متر.کسی نباید نزدیک شود. آن صبح زود اما تصمیم داشتم نجس شدن آب انگور را از نزدیک ببینم. آبان موسم انگور چینی است از نیمه مهرگان «چروخ» راه می‌افتاد. چروخ حسین آقا در

ادامه نوشته

داستانک: سینمای هاجر جان

بعد نماز زن عمو دست محمد را گرفت و من و فریدون هم دنبالش توی تاریکی می‌دویدیم تا رسیدیم به جلوِ بهداری. توی میدان روی زمین پلاس و زیلو و خرجَواله پهن کرده بودندو مردم نشسته بودند رو به دیوار خانۀ «محمدحسن هاجرجان». پارچۀ سفیدی زده بودند به دیوار؛ همه رو به پارچۀ سفید نشسته بودند. مردها یک طرف و زنها یک طرف. پشت سر جمعیت، میز بهداری بود و رویش یک سفرۀ سفید. روی میز یک

ادامه نوشته

داستان کوتاه: بادگاه نوروزی

کم کم ریسمان‌های مویی بلند از خانه‌ها روی دست دخترها روانه‌ی باغهای اطرافِ ده می‌‌شد. عصر روز اول عید، زنهای جوان و دخترها دسته دسته می‎رفتند پای درختهای بلند گردو: درخت جوز روغنی، درخت جوز باصفت، و هر درخت جوزِ بلندی که می‌شد از شاخه‌های بلندش تاب انداخت. جامه‌های نُونَوار عید زیر درخت‌های بزرگ گردو حلقه می‌زدند. تابها آویخته و های و هوی دختران و ترانه‌های مخصوص بادگاه و فریادهای محلی در باغ‌های نوشکفته‎ی بهار می‌‌پیچید. حسن وقتی ریسمان را انداخت دور گردن شاخه‎ی بلندِ درخت پیر

ادامه نوشته

داستان کوتاه: شاهنامۀ کوچک من

تا سی و هفت نوروز پس از آن اسفند سیاه، آنقدر این حماسه را مشق کرده‌ام که دیگر یقینم شده وقتی همه از نیزار برگشتند من با عقل سرخ مانده‌ام تا امروز که آخرین سیزده‌بدر قرن چهارده خورشیدی است. توس مانند تمام شهرهای بزرگ جهان در قرنطینۀ یک ویروس انسان‌کُش است. نمی‌توانم بروم ماهی سرخ و سبزۀ نوروزی را به آبهای روان بسپارم. می‌رویم پشت بام هفت طبقۀ منزل دایی. توس آرام و استوار خوابیده: «شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟ شو وشیدایی انبوه هزارانت کو؟»
حماسۀ نیزار را برای دایی می‌گویم:

ادامه نوشته

داستان کوتاه :    بهداشت دندان

روی لباس رئیس پاسگاه همیشه لکه های عرق خشک شده بود مثل نقشۀ جغرافی روی دیوار کلاس پنجم که نم زده بود و روی دریای خزرش نمِ کاه‌گل یک ابر قهوه‌ای درست کرده بود.  بچه‌ها را در سرازیری تپه پشت مدرسه نشاندند مرتب توی صف. ما کلاس اولی‌ها جلوی همه نشستم روی خاک. خوب می‌توانستم از نزدیک همه چیز را ببینم.آقای مْدْیر، یک پاکت مقوایی از کیفش در آورد و از توی آن چیزی در آورد مثل یک

ادامه نوشته