تاریخ ادبیات برزخیان (3) با هدایت زیر باران پرلاشز
هوای بارانی پاریس و قبرستان ساکت و سرد پرلاشز. برزخ باد و باران و ابری که «خر گز» بار
میریزد. سرایدار قبرستان پنج یورویی را گرفت اما از کیوسک دم در نیامد بیرون فقط با
انگشت مسیر درخت گیلاس را نشانم داد. میروم، روی قبرها میایستم و
گورسنگها را میخوانم. صادق خان بدون چتر زیر درخت گیلاس که تازه شکوفه
درآورده روی تیزی سنگ قبرش نشسته، قطرههای درشت باران روی شیشة عینکش نگاهش را آبله
آبله میکند. کتاب بوف کور روی قبر افتاده و کلماتش در آب باران سرازیر میروند.
* سلام.
- درود جوون! از جهان دوپایان ساده و مغرور میآی ؟
* بله. مگر شما به دنیای ارواح باور دارید؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 23:58 توسط محمود فتوحی رودمعجنی
|