كيميا خاتون رماني تاريخي است در 285 صفحه كه داستان زنان شبستان مولانا را به روايت ميكشد. كرا خاتون، زيباروي اكدشي و بيوة محمد شاه ايراني پس از فوت شوهرش به عنوان همسر دوم مولانا جلال الدين محمد بلخي عارف و شاعر بزرگ ايراني با پسر خردسالش شمس الدين و دختر نوجوانش كيميا خاتون، ساكن حرم مولانا ميشوند. ماجراي عشق ناكام علاء الدين پسر كوچك مولانا به كيميا خاتون و ازدواج اجباري كيميا خاتون پانزده ساله با شمس تبريزي شصت ساله و مرگ كيميا بر اثر خشونتهاي شمس كشمكش داستان را به اوج ميرساند.
خانم سعيدة قدس، بخش عمدة داستان را از زبان كيميا خاتون نوجوان با زبان و نگاهي سخت عاطفي و امروزين روايت ميكند. نويسنده با نگرشي فمينيستي، به قرن هفتم ميرود و پيكر گمشدة دختر جواني مغموم در حرم مولانا جلال الدين محمد بلخي را از زير آوار تاريخ مذكر، بيرون ميكشد تا سوگنامة مظلوميت زن و آرزوهاي بربادرفتة «جنس دوم» را در مصائب و شدايد زندگاني آن دختر به تصوير كشد. در اين روايت قلم با ايماني فمينيستي، نامدارترين مردان كامل و قلههاي كمال مردانه را نشانه ميرود تا با روايتي سرشار از بغض تاريخي آن قلههاي قداست تاريخ مردانه را به محكمة نقد بكشاند.
البته هر از گاهي، ديدگاهي نو پاي بر عرصة فرهنگ مينهد و تاريخ و فرهنگ تاريخي را بازخواني ميكند. در ميانه قرن بيستم تاريخ و ادبيات با ذرهبين ماركسيستي باز خواني ميشد، روزگاري با عينك ناسيوناليستي، گاهي با دوربين انقلابيگري و زماني با ديدگاه جهان وطني و در اين رمان بخشي از تاريخ عرفان از منظري فمينيستي باز خواني ميشود.
رمان تاريخي كيميا خاتون نوشتة خانم قدس، هم نوشتاري است مولود يكي از همين جريانهاي فرهنگي كه ميكوشد تاريخ را از ديدگاه اصالت زن بازآفريني كند. انسانهاي جهان داستان كيميا خاتون نيك و بد نيستند، بلكه «زن» و «مرد» اند. اين تقسيم بندي ناشي از نگاهي فمينيستي است كه گاه تا حد يك ايدئولوژي خودنمايي ميكند. «زن» مظهر نگون بختي و بيچارگي است و مرد مظهر بيرحمي و قساوت و زورگويي. گوهر خاتون زن اول مولوي، كرا خاتون بيوة محمد شاه ايراني و زن دوم مولوي، كيميا خاتون دختر محمد شاه ايراني، فاطمه خاتون دختر صلاح الدين زركوب، و انبوه زنان لهيده در حرم مولانا همگي به خفت و خواري و انزوا و مرگ تدريجي گرفتارند. كرا خاتون كه قبل از آمدن به حرم مولانا، خاتون پر ابهتي بود در خانة مولانا به ضعيفهاي رنگ پريده و رها شده و ملول و مرده بدل ميشود (149و210).
در قطب ديگر مردان بزرگ تاريخ عرفان، شمس تبريزي، سلطان ولد، صلاح الدين زركوب، بيرحم و خودخواه، بي اعتنا به رؤياها و آرمانهاي زنان اطرافشان، زندگي را به دلخواه خويش رقم ميزنند. سلطان ولد كه پسر محبوب مولوي و مريد مقبول شمس تبريزي است موجودي از خود راضي (89) و زندانبان حرم مولانا معرفي ميشود (93). تنها مرد محبوب اين داستان، علاء الدين پسر كوچك مولوي است كه عشق ناكام كيميا خاتون را در سينه دارد اما او هم فقط ميلافد و (در حمايت از زن) مرد عمل نيست و عشق را نميشناسد. مولوي حضرت خداوندگار هم موجودي منفعل است كه نسبت به زن ديدگاه درستي ندارد و سخت مفتون و مرعوب هيبتناكي شمس تبريزي شده است.
مولوي در اين رمان، «فقيه بزرگ ولايت روم و شيخ الشيوخ مقتدر و پر ابهت قونيه كه سر نخوت به آسمان ميسائيد» معرفي ميشود(149) نه شاعري شاد و شورانگيز و اهل سماع. برجسته ترين صفتش مهرباني و همدلي با همگان است. خانة مولوي كه آرمانيترين مرد حقيقت پرست در آن زندگي ميكند با صفت خانة لعنتي (68) و استعارههاي «قلعه» (ص71) و «زندان هارون» و جهنم و حسرتكده (212) تعبير ميشود. اين تلقي دختر جواني است كه آرزوهايش در آغوش پيرمردي مغرور پرپر شده است. پيري كه تاريخ مذكر يكسره او را ستوده و انسان كامل خوانده است. آن دختر جوان،كيميا خاتون قهرمان اين رمان و نمايندة مظلوميت، ناتواني و تحقير تاريخي زن است. دختر فرهيختهاي كه شيفتة آزادي زن و مشتاق ملكة آفاق شدن است اما در حرم بزرگترين فقيه شهر خويش زنداني شده و ارادهاي كور او را به آغوش مرگ ميكشاند. آرمانهاي اين قهرمان، زندگي اشرافي، ملكة آفاق شدن و گشت و گذار در بازار است. او دغدغة يك زندگي آرام اشرافي را دارد و فكرش بر مدار ارتقاي سطح زندگي، زيبايي مادي و معيشت ميچرخد. برايش دانش و معرفت و سياست و ايدئولوژي در درجة دوم قرار دارند.
كيميا خاتون (راوي) از كودكي به شكوه و عظمت زن ميانديشد و زنان بزرگ تاريخ را تحسين ميكند از جمله زنان مقبول او گرجي خاتون، زن سلطان غياث الدين است كه شوهرش نام او را روي دينارهاي سرخ ضرب كرده بود اما آن سكهها را هرگز در معاملات استفاده نكردند، زيرا علما، سلطان غياث الدين را به جرم نقش تصوير زنش بر روي سكه تكفير كردند و بازرگانان نقش زن را بر روي سكه ماية بداقبالي ميدانستند. (147)
اما رفتار مولوي با زنان، چندان غير منصفانه نبوده است. مولانا براي زنان احترام بسيار قائل بوده است. با آن كه پسرش سلطان ولد را بسيار دوست ميداشت اما وقتي ميان سلطان ولد و همسرش فاطمه خاتون اختلافي افتاد مولانا جانب عروسش را گرفت و در مكتوبي به پسرش سفارشهاي مؤكد كرد كه جانب فاطمه خاتون را عزيز و محترم بدارد و رعايت بي نهايت فرمايد.(افلاكي: 2/732) و در نامهاي، سرشار از اكرام با لحني و در نهايت احترام از عروسش فاطمه خاتون دلجويي كرده است (افلاكي: 2/734-736) . همچنين عتاب به همسرش كه چرا كنيزك را ميرنجاند (افلاكي1/ 406) و برگزاري مجالس سماع به درخواست زنان (افلاكي1/ 490 و 2/ 610) حاكي از سلوك محترمانة مولانا با زنان است. افلاكي مي نويسد: روزي زنان بزرگان قونيه نزد همسرِ امين الدين ميكائيل نايب خاص سلطان آمدند و به اصرار درخواستند كه مولانا را به مجلس زنان دعوت كند. شب آدينه پس از نماز عشا مولانا سرزده به انجمن بانوان آمد و در ميان آنان نشست. زنان از شوق و شادي چندان گل بر سر وروي مولانا پاشيدند كه غرق گل و گلاب شد و تا نيمه شب اسرار و نصايح ميگفت. آنگاه كنيزكان خواننده و دفافان و نينوازان درآمدند و مولانا بي اختيار به سماع درآمد. زنان هرچه زيورآلات داشتند در كفش مولانا ريختند و او بي اعتنا به آنها نماز صبح گزارد و بيرون رفت. امين الدين ميكائيل به همراه شوهران خاتونان قونيه بر در سراي جمع بودند و مراقبت مينمودند كه عوام و اغيار بر اين اسرار مطلع نشوند. (افلاكي: 1/ 490-491). همچنين گردشهاي زنانه كه خود راوي هم به آنها اشاره دارد گواه بر آن است كه اطرافيان مولانا چندان هم نسبت به زنان سختگير نبوده اند. مولانا در وصف زن بلند ترين ابيات را گفته است: «خداوند آرامش مرد را به وجود زن بسته كرد و آدم را توان جدايي از حوا نيست، مردان عاقل و صاحبدل مغلوب زن ميشوند و جاهلان كه خشم حيواني دارند بر زن غالب ميآيند زيرا مهر و وداد و لطف در وجودشان اندك است و مهر و رقت صفت انسان است و خشم و شهوت صفت حيوان {1}. و در نهايت مولوي زن را پرتو حق ميداند:
پرتو حق است آن معشوق نيست خالق است آن گوئيا مخلوق نيست
(مثنوي، 1/ ب 2437)
ساختار روايت:
داستان دو سبك كاملا متمايز دارد يكي راوي اول شخص از زبان كيميا خاتون و ديگري راوي داناي كل. وجود اين دو سبك روايت، موجب شده تا ساختار داستان دچار گسست شود. بخشهايي كه راوي از زبان كيميا خاتون به شيوة اول شخص روايت ميكند به شيوة نمايشي است و اطناب و تفصيل در توصيف امور جزئي كه از ويژگيهاي سبك زنانه است گاه خواننده را خسته ميكند (بخشهاي : كراخاتون، حرم، طعم تازة نجس بودن، روزهاي خوش )
در بخشهاي (مرد آفاقي، توفان آب زنيد راه را و ...) ناگاه گزارش تاريخي به جاي روايت داستاني مينشيند و نوشتار شكل مقالهاي تاريخي به خود ميگيرد. سبك اين بخشها بيشباهت به سبك كتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشتة استاد زرينكوب نيست. در اين بخشها عناصر داستاني (حادثه، فضا، اشخاص و گفتگو) كم رنگ ميشود و دخالتهاي مستقيم و تحليلهاي شخصي متن را به پيش ميبرد و منطق داستان از هم ميگسلد.
وجود اين دو سبك كاملا متفاوت، نوشتار خانم قدس را ميان رمان و تاريخ مضطرب و معلق نگاه داشته است. در بخش نخست با سبك عاطفي و نگاه ريزبين و توصيفهايي جزء نگر روبروييم، اما در بخش دوم نگارش وقايع، به سبكي تحليلي جريان مييابد و سبب ميشود كه دو گونه روايت دراماتيك و غير دراماتيك در اين داستان شديداً در تقابل با هم قرار گيرند.
اخلاق روايت
در هر دو بخش راوي پرواي عدول از «اخلاق روايت» را ندارد. امروزه در بحث بلاغت داستان از اخلاق روايت، مهار هواداري نويسنده، ارزش روايت غير شخصي و سكوت نويسنده سخن ميرود.{2} از روزگار گوستافلوبر و گيدوموپاسان به اين سو، نويسنده توانا را بر اساس روايت غير شخصي ميشناسند. او بايد فاصلة خود را با جريان داستان رعايت كند، از دخالتهاي مستقيم بپرهيزد. شگرد «سكوت نويسنده» را كه از اركان بلاغت داستان است از ياد نبرد. اما خانم قدس پرواي آن ندارد كه عملاً و با صراحت در داستان حضور يابد، اظهار نظر و قضاوت كند. درست در بخشي كه روايت از زبان سوم شخص بيان ميشود ناگهان صداي نويسنده با فعل اول شخص شنيده مي شود كه:
«آري، خود را براي همين عروس يا بهتر بگويم عروسك گچي آراسته بود»(229). نويسنده پروا ندارد كه احساسات و نگرش خود نسبت به رويدادها و مكانها و اشخاص را با صفتهاي ارزشي و قضاوتي ( مانند شيخ پرغرور، بيچاره كراخاتون) توصيف كند و تحليلهاي خود را از ذهن اشخاص بيان نمايد يا كيميا خاتون 12 ساله را به مرحلهاي از آگاهي برساند كه زن تحصيلكردة امروزي رسيده است. وقتي سرنوشت و جايگاه خودش، مادرش، «آيا»، زنهاي توي بازار بردهفروشان و همة زنهاي حرم را با جايگاه زنان شاهنامه رودابه و سودابه و تهمينه و گردآفريد كه آزادانه و دوشادوش مردان ميجنگند و انتخاب ميكنند مقايسه ميكند ميبيند كه در زندگي زنان شاهنامه ديوان و جادوان دخيل اند اما در زندگي او و اطرافيانش ديوار و سنت.(131)
شعارهاي صريح نويسنده در داستان گاه رنگ ايدئولوژيك نوشتار را برجسته ميكند. انديشة مظلوميت زن، حس برابري زن و مرد، دفاع از حقوق زنان، ناكاميهاي تاريخي زن و ... در قالب جملههايي صريح و قاطع در سراسر داستان به گوش ميرسد:
- «اي خدا! زن همه چيزش محنت است حتي تكليف شدنش» (111)
- «زنها همه از بدو تولد گرفتار جنسيت خود هستند حتي اگر مثل من نجيب زادهاي باشند»(113)
- «فقط در آن لحظات بود كه فهميدم شايد بهتر باشد يتيم به كسي اطلاق شود كه مادر ندارد، اگر چه نداشتن پدر ضايعة بزرگي است اما نداشتن مادر يعني نابودي» (151)
- «او ميدانست تاريخ هيچگاه اينگونه صبوريهاي همسران نامداران زمانه را به اجري و ارجي سزاوار پاسخ نداده است اما او را با تاريخ دروغزن كاري نبود» (189).
اما بغض زنانه در واپسين لحظات زندگي هم قهرمان مضروب و مدهوش داستان را رها نميكند. كيميا در يك تكگويي دروني، حسرت پرسش انتقادي از رفتار مولانا با زنان را در مخيلهاش وارسي ميكند:
«بايد از خداوندگار مي پرسيدم، او كه همة زنهاي رندگي خود را دوست ميداشته و خداوند مهر و فرزانگي است، چرا در جاي جاي سخنش زن را خدعه باز و مكار و مظهر فريب و اسباب همة انحرافات ميخواند و او را ناقص عقلي مينامد كه بايد مواظبش بود !؟ شايد او به من پاسخ ميداد، كه چگونه است كه خيل معلمان ، از جمله خود او ، آنهمه مست از بادة عشق به زن باز توانستهاند زن را آن همه تحقير كنند»(276) (از ياد نبريم كه مثنوي بعد از مرگ كيميا خاتون سروده شده است.)
كيميا در بستر احتضار مردي را كه «علاءالدين شمس تبريزي نيشابوري بلخي قونوي» مينامد مورد عتاب قرار ميدهد. آن مرد آميزهاي است از همة مردان بزرگ تاريخ فرهنگ ما. كيميا آن مرد را بازندة زندگي و گرفتار توهم و اسير مكر خداوند معرفي ميكند. مولانا در گفتگو با شمس، قصة سرگشتگي انسان را با تمثيل آن آهوي ختن تعبير ميكند كه بوي مُشك را ميشنيد و تمام عمرش را به دنبال آن بوي خوش گشت و سرانجام ندانست كه آن بوي نافه از ناف خود اوست. اما نويسنده، اين قصه را در باب مردان متوهم (علاءالدين شمس تبريزي نيشابوري بلخي قونوي) چنين روايت ميكند: مرداني كه حكايتشان، حكايت راسوي بيچارهاي است كه گند خود را گم كرده بود و به اين و آنش نسبت ميداد(279). تمام داستان سعي بر نشان دادن خشونت، قساوت، و ارزشهاي تباه اخلاق شمس آفاقي است و در نهايت شمس پرنده و مرد كامل ادبيات عرفاني گرفتار مكر خداوند ميشود و قافيه را ميبازد «گناهش اين بود كه خدا را معشوق و در معشوق ديد: من خدا را در كيميا ديدم»(283)
زبان داستان
گرچه پارهاي غلطهاي املايي و نگارشي و چاپي در متن هست، مانند گرهاي 249 (گِرِهي)، هرجي؟! (حَرَجي) 166؛ بحث و فحث! (فحص) 181 قتل و عام؟43 (قتلِ عام) تكليف شدن111 ( مكلف شدن) واكدشاني (اكدشي) {3} اما زبان داستان نسبتاً روان و سليس و امروزي است، اما همان طور كه مسائل و انديشههاي زن امروزي به حرم مولانا در قونية قرن هفتم سرايت ميكند گاه واژههايي مانند بالكن(21) رختخواب ساتن (35 و 133) تور صورتي(35) و اُرُسي (39) نيز از زبان امروز به قرن هفتم پرتاب ميشوند و بار حقيقتنمايي داستان را ميكاهد. در داستان زنان حرم در زاويه ساكناند (52) و باز مينويسد: «ساختمان زاويه كه روزگاري آشيانة عشق خداوندگار و مادرم بود حالا خلوتكدة شمس و خداوندگار بود». (210) زاويه گوشهاي مسقف در خانقاه بوده است نه ساختمان جداگانه. در ثاني در منابع مربوط به زندگي مولانا «حجره» آمده است نه زاويه، زاويه (گوشه) به خانقاه تعلق دارد و حجره به مدرسه. بهاء ولد پدر مولانا هرجا ميرفت در مدرسه سكونت ميگزيد.( افلاكي: 1/23 و25 و29) و در جواب سلطان قونيه كه ميخواست او را در خانة خود جاي فراهم كند گفت: كه به مدرسه ميرود زيرا «ائمه را مدرسه و مشايخ را خانقاه و امرا را سراي و تجار را خان و رنود را زوايا و غربا را مصطبه مناسب است» (افلاكي:1/ 29).
چه خوب است كه نويسندگان ما بپذيرند ويرايش داستان يك ضرورت است و جامعة ادبيات داستاني بايد ضرورت فن ويرايش داستان را جدي بگيرد. تا به جاي آن كه درستنامهاي ضميمة چاپهاي دوم كنند پيش از چاپ كار را به ويراستاراني بسپارند كه ظرافتهاي زبان و تاريخ واژهها و نحو تاريخي را خوب ميشناسند. بسياري از داستانهاي امروز فارسي سخت گرفتار ضعف زبان و نارسايي جنبههاي صرفي و نحوي و معناشناختي بويژه در حوزة تاريخ زبان وزبان اجتماعياند.
زبان استعاري و شاعرانه، بخش «آخرين پرواز» (260-279) را از ديگر بخشهاي رمان متمايز ميكند. روايت از ذهن كيميا خاتون نيمهجان در واپسين دم حيات، مجال زبان پريشي را به راوي ميدهد تا نثر را از چنگ واقعيت برهاند و شاعرانه بنويسد: «شمس آن پايين بر ساحل اقيانوس ايستاده بود و پوستش را درآورده بود و كف دستانش گرفته بود» (278)
نوشتار ايدئولوژيك
اين روزها وقتي نوشتههاي با رنگ و لعاب مدرن را ميخوانيم، ميبينيم بر خلاف آنكه در اذهان افتاده، روزگار ايدئولوژيها به سر نيامده است، بلكه ايدئولوژيهايي شگفت متولد شدهاند. گويي آدمي بدون ايدئولوژي (كه نوعي آگاهي كاذبش خواندهاند) قادر به تحرك نيست. ايدئولوژي زيباترين ترفند براي زيستن پويا و معنادار كردن زندگي است. گرچه قرن 21 مدعي رهايي انسان از بند ايدئولوژيها و ورود به دهكدة جهاني و حاكميت نسبيت است اما اگر نيم نگاهي به پيرامون خويش و آنچه بر جهان ما ميرود بيفكنيم انسان عصر ارتباطات را همچنان گرفتار ايدئولوژيهاي جذاب مدرن ميبينيم. ارتباطات آزاد و سريع، دموكراسي، تجارت آزاد، حقوق زن، حقوق بشر، بازار آزاد، جامعة باز و امنيت ... از بزرگترين آرمانهاي انسان مدرن اند. از اين نامهاي ناب و آرماني چه مرامها و مسلكها و چه نظامهاي مردمفريبي كه برنساختهاند و چه تفسيرها و تأويلهاي دروغيني كه به نام اين آرمانها به خلق قالب نميكنند!؟ اكنون هر يك از اين جريانهاي آرماني چونان يك ايدئولوژي عمل ميكند. از جمله فمينيسم كه از جنبشهاي اجتماعي قرن بيستم است و رگههاي افراطياش، بيشباهت به يك ايدئولوژي تعصبآميز نيست، چنان كه برخي صاحب نظران اين جريان را به مثابة راديكاليسم سياسي دانستهاند (تانسي،149).
ايدئولوژي در اصطلاح، مؤلفهاي از بينشها و تصور نظمي است كه از اوضاع موجود فراتر ميرود و آن را تعالي ميبخشد و گاه به مبارزه با آن بر ميخيزد. در اين معني ايدئولوژي سعي در دگرگون ساختن نظم موجود دارد. بينشي است كه تصور خود از هستي را ارزشمندتر و بهتر تلقي ميكند و با ايماني عميق به آن تصور، شخص را به عمل بر ميانگيزد. گويي جز بيان ارادة يك طبقة به منظور تسلط يافتن نيست. با صدق وكذب كاري ندارد بلكه قاطعانه به حق و باطل حكم ميكند. پس طبيعي است كه بدرد، هجوم برد و درهم بريزد. نوشتار خانم قدس كمابيش از اين ويژگيها برخوردار است.
___________________________________
پي نوشتها
1 - زُيِّنَ للناس حق آراسته است زآنچه حق آراست چون دانند جست
چون پي يَسكُن اليهاش آفريد كي تواند آدم از حوا بريد
گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان غالب آيد سخت و بر صاحبدلان
باز بر زن جاهلان غالب شوند كاندر ايشان تندي حيوانست بند
كم بودشان رقت و لطف و وداد زان كه حيواني است غالب بر نهاد
مهر و رقت وصف انساني بود خشم و شهوت وصف حيواني بود
مثنوي دفتر يكم / ابيات 2425-2436
2 - در بارة بلاغت داستان رك:
Booth, Wayne C.: Rhetoric of Fiction, pp.198, 243, 273
3- بر پشت جلد كتاب آمده: «زيباروي اكدشاني» كه بايد اكدشي باشد. اكدش (جمع آن اكدشان، فيه مافيه 177 و اكادشه، افلاكي 2/ 751) طبفهاي از مردم ديواني يا لشكري قونيه بودهاند (رك: فيه مافيه، تعليقات مفصل فروزانفر در بارة اكدش 334).
منابع:
افلاكي، شمس الدين احمد: مناقب العارفين، بهكوشش تحسين يازيجي، دنياي كتاب، تهران 1362 چاپ دوم
تانسي، استيون، مقدمات سياسي، ترجمة هرمز همايون پور، نشر ني، تهران 1381
قدس، سعيده: كيميا خاتون، (داستاني از شبستان مولانا)، نشر چشمه، تهران، 1383 چاپ دوم
مولوي، جلال الدين محمد: فيه مافيه، تصحيح بديع الدين فروزانفر، امير كبير، تهران،1358
مولوي، جلال الدين محمد: مثنوي معنوي، رينولد، الين، نيكلسون، طبع ليدن، 1926
Booth, Wayne C.: Rhetoric of Fiction, The University of Chicago Press, Chicago & London, 1973
